![]() |
![]() |
|
| سیب سرخی به من بخشیدورفت،ساقه ی سبزمرااو چیدورفت،عاشقی های مراباور نکرد،عاقبت برعشق من خندیدورفت ... |
|
اگر میری ، برو باکی ندارم
نمیخواهم، نمان کاری ندارم نمی دانم ، بمانم یا نمانم.. برای ماندنم حالی ندارم نمی دانم چرا باید رها کرد؟ برای این که من نایی ندارم بهانه ها صدایم را گرفتند برای این که من نالی ندارم تمام دردها را من خریدم برای این که من آهی ندارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 23:19 توسط شبگرد |
|
|
تو رو می خواستم، دلم و شکستی
به عشق دیگری دلت رو بستی چشمات و روی آرزوهام بستی با دیگری رو صندلی نشستی عهدی که با من اون وقتا می بستی همین الان خودت زدی شکستی همون عهد و با دیگری تو بستی یا دو خاطراتتو تو ذهن من نشوندی دل اسیر ت و ، از تو دلم ربودی تو رو می خواستم ، دلم و شکوندی برات مهم نبود که من چی میشم اون دلت و به دیگری سپردی میرم و می دونم که با خیال راحت وجودت و ، به دیگری رسوندی! گلدون قلبم از وجودت پر بود رفتی و اون گلدون و تو شکوندی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 0:4 توسط شبگرد |
|
|
ای کاش امشب تا سحر توی خواب من باشی اگه خوابمم نبرد،توی فکرم توی ذهنم ،تو باشی نمی خونم از چشمات، که با دیگری باشی یا که ذهنت رو به دست دیگری، سپرده باشی رفتی از پیشم که تا ابد " راحت" باشی تو می خواستی که با من، " غریبه " باشی خیلی سعی می کردم ، من و تو ما باشیم اما رفتی که بفهمم تو می خوای ، جدا باشی بین رنگها ، تو می خواستی آبی دریا باشی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 2:56 توسط شبگرد |
|
|
ماهی دریایی ام اما! روی یک صندلی داغ قل می خورم کله ملق می زنم بالم آبی ، صورتم سرخ و کبودی قدرتی اما ندارم من شنا هم نمی دانم نچسبیده به این صندلی داغ صورتم این بال نازم خبری دیگر از آن موج نا هموار نیست دیگر ، زندگیم در درون آب نیست من درون خشکی ام در کنار دودهای آتشی روشن افروخته از خشم بشر روی این آهن و چوب روی این صندلی داغ نمی میرم من چگونه ماهی ام؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 20:12 توسط شبگرد |
|
|
امروز 5 خرداد 1388 است ...(5/3/1388) روز میلادت مبارک ای ستاره ی آسمان دل تنگیم ... مبارک باد، تو ای تکواژه ی پر معنای وجودم... چه خوش آمدی تا مرا مست گردانی و حیران سازی...
گاه بی گاه به این می اندیشم که تو چگونه هستی؟؟؟به این می اندیشم که کدامین خدای تو را خلق کرده تا روزی چنان مرا عاشق کنی تا با هر لحظه دیدنت دیوانه وار از او تشکر کنم و هر چه و هر چه در توست، آنقدر خوش و نیکوست که جز تپش قلبم چیز دیگری ندارد...
هدیه ام به تو، سبدی از عشق و محبت ، از انتهای قلبم که تو از همه ی آنها بی نیازی ... هدیه ام به تو لبخندی هدیه ام چند جمله ی کوتاه که آنچه حرف دلم به اندازه ی یک دنیاست را به تو گوید:که بی تو خزانی بی برگم ای تنها معنای هستی و زندگانی من... " میلادت مبارک " و خوش آمدی تا مرا عاشق خود گردانی تا آنجا که دیگر رهایی نیابم...
ای کاش که بدانم تمام این نوشته هایم را که با احساس نوشتم ،با همین احساس به گوش تو میرسد و برای آنها حسابی جدا باز میکنی و بفهمم که این نوشته ها بازی با کلمات نبوده و همان طور که برای من ارزش دارند برای تو نیز ارزش دارند...
با، تکرار و تکرار مینویسم، من این بار می نویسم برای تو ، برای لبخندهای تو می نویسم، تو بخوان و بدان، در دلم فقط جای تو است و اگر تو نباشی کسی را به این دل راه نخواهم داد تو بخوان و بدان ، تنها چیزی که سرکشی ام را آرامش می بخشد فقط تویی... تو بخوان و بدان ،برایم هم چون آب برای گل برایت مینویسم که بخوانی و بدانی من هرگز کسی را که به سختی در کنارش به آرامش رسیدم،آسان از دست نخواهم داد... می نویسم تا بدانی وقتی آمدی بهار بود با آمدنت بهار را تابستان کردی زندگی احساس من نه پاییز را داشته و نه زمستان را نگذار پاییز بیاید و ماندگار شود و باز هم پاییز بماند تو را به دل بهاریت تو را به فصل تولدت قسم بمان و فصل ها را به هم نریز تولدت مبارک ای بهار زندگیم ... روز تولد تو ، دلم می خواد: دنیا رو هدیه بدم به تو دلم می خواد :بهترین (گرون ترین) وسایل ها رو بخرم برای تو آرزومه بهترین بوسه ها رو بزارم رو لب تو اما ... اما... اما من هیچی ندارم که بدم هدیه به تو من یه قلب پاک دارم، ببخش اگه خیلی کمه، و لایق تو نیست اما بدون، حداقل : مثل، بقیه ی قلب ها، عاشق کسی دیگه نیست.
به چه زبونی بهت بگم دوست دارم ILOVEYOU
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 0:9 توسط شبگرد |
|
|
کیف ِ باز ، سالنامه بسته
بین یک هدف نشسته اون طرف ، یه قلب خسته اون خداش و می پرسته اما ، افکارش ، گسسته داره میره ، آسه آسه آخه خیلی شده خسته آخه سرنوشت ، همینه!! دسته تقدیر زمونه اون و کرده دل شکسته حالا اشکاشم رونه این که زندگیش پیوسته توی کوچه ی بن بسته اون و کرده یه دیوونه که جنون براش میمونه توی دنیا این یه قصدِ رو کاراش چشماش و بسته با حرفاش دلی شکسته توی سالنامش نوشته نمی خوام من دیگه بسته. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 23:37 توسط شبگرد |
|
|
می دونی دل تنگتم ؟ ولی افسوس ! چرا من؟؟؟؟؟
چرا من ؟؟؟؟ قربونی بازی عشق تو باشم ؟؟؟؟ چرا من ؟؟؟؟باید یه یار بی وفا مثل تو داشته باشم؟؟؟؟ چرا من ؟؟؟؟؟ زندگیم و برای تو سیاه کنم؟؟؟؟؟ چرا من ؟؟؟؟؟ جوونیم و برای تو تباه کنم؟؟؟؟؟ آخه تو چه جوری ؟ دلت میاد ؟دلم و بشکنی؟؟؟؟ بری و من و تنها توی این دنیای نامرد بزاری؟؟؟ نمی دونم چیکار کردم ، ولی این رسم وفاداری نیست عزیزم ، خیانت با صداقت ، در عشق یکی نیست ای که دم از عشق و عاشقی میزنی ، پی نامردی نرو دلتنگیام مال خودم تنهاییام واسه خودم می خوای بری بزار برو یه خواهشی ازت دارم رفتن ازکنار تو، نشنیدن صدای تو، ندیدن نگاه تو مال خودم علاقه و عشق تو رو به دیگری نمیدونم چی بگم؟ من میخواستم بمونم اما نشد،من که ازعشق توهیچی عایدم نشد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:40 توسط شبگرد |
|
|
بعد از تو نمی دانم به کی باید بگویم
به کی راز نهان این دلم را من بگویم ؟ به کی باید بگویم که من تنهای تنهایم به کی باید بگویم که من درگیر فردایم؟ به کی باید بگویم من غمی دردل ندارم ؟ به کی باید بگویم جز تو من یاری ندارم در این دنیا ،نمی دانم فقط دل را به تو بستم؟ چگونه من بگویم نشستم به پای عهد و پیمانی که بستم و یا شاید بگویم ، شکستم همان عهدی که دیروز با تو بستم همان عهدی که چشم و گوش بسته با تو بستم چرا من بی دلیل شاخه گل گلچین باشم؟ دلم را در " قفس " ا ندازم و " نامرد " باشم دلم را من کنم زندونی زندان یارم چرا آزاد نباشد این دلم در کوی یارم؟ به کی باید بگویم مزن نعره نکش فریاد؟ که من خسته شدم از داد و بیداد نمیدانم چرا باید بگردم به دنبال کسی که ناله سر داد ؟ پس از تو نمی دانم به کی با یک اجازه من بگویم؟ نمی دانم چگونه بی کلام بانگاهی عاشقانه من بفهمم زمان دوستت دارم رسید باید بگویم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 20:0 توسط شبگرد |
|
|
تو نخواستی توی این دنیا برام یه دوست مهربون باشی تو نخواستی توی این دنیا واسم مثل یه فرشته باشی تو نخواستی مثل رویا، یا مثل آرزوهام ، تا ابد با من باشی تو چرا نخواستی توی زندگی شریک من باشی؟ تو نخواستی توی این دنیا واسم عزیزترین کسم باشی تو نخواستی گله و شکوه کنم که چرا دوست نداری بامن باشی تو میخواستی بری و من و تنها توی غصه ، تو کتابا بزاری تو میخواستی دلت و پیش غریبه ها،آره جا بزاری و خوش باشی تو نخواستی تا ابد واسه همیشه یار و دلدارم باشی تو نخواستی دیگه توی جون و قلب و ذهن من باشی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:1 توسط شبگرد |
|
|
من همیشه عاشق نگات بودم
فدایی زنگ صدای تو بودم عاشق قامت رعنای تو بودم من مست لبخند ناز ، تو بودم لایق حرفای قشنگت نبودم؟
اما اون... اما تو... اما من... اما اون دل تو رو ، ربوده بود قلبت واز تو سینت دزدیده بود اسمشو توقلب توهک کرده بود من هنوزم دوست دارم بشنوم من هنوزم دوست دارم بشنوم چون من و زنده می کرد ، این
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:18 توسط شبگرد |
|
|
اون کیه ناز چشات و میخره یا میکشه؟
طرح صورت نازت و من میکشم اون منم که قرمزی لبای قشنگه تو
اون منم که رنگ اون چشمای ناز و با رنگ برگ درختهای بهاری میکشم منی که قد بلند و رعنات و با بهترین وسایل و مداد مشکی می کشم اون کیه برای دیدنت روزشماری میکنه؟ من برای دیدنت لحظه شماری می کنم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 21:43 توسط شبگرد |
|
|
دل به او بستن از اوّل هم گناه بود
این که رفتم سوی او ، یک اشتباه بود من دل و جانم،به او بستم، جرمم این بود این که عاشق شد تن خاکی ، گناه بود به جرم عشق او، محبوس این زندان شدم من به دنبال لبان ناز او ، رفتم ، آیا گناه بود؟ چشم مست او من را کشاند سوی خودش من که تقصیری نداشتم ، این هم گناه بود؟ قفل قلبم اوشکاندش،تیری درقلبم نشاندش دیدن نازنگاهش،دل تمنا وصالش،آیاگناه بود؟ "نمیخوام یارش نباشم محرم حرفاش نباشم من می خوام دلدار وغم خوار وگرفتارش باشم" در جوانی " عشق بازی"، آری ، حرام است "عشق بازی "کنی یا نکنی ، همه گناه است ؟ اینکه میل رابطه با او دارم ، حتماً گناه است اینکه میخوام تا ابد با او بمانم، آیا گناه است ؟ اینکه دیدم "چشم نازش" ، آیا گناه است؟ اینکه " می بوسم " لبانش ، قطعاً گناه است ! مست زلف مشکینش شدم، این گناه است؟ اینکه مجنون نگاه نابشم ، این هم گناه است ؟ من به دنبال کسی جز او نرفتم آیا گناه است؟ من که ازدیدن اوسیراب نگشتم، این گناه است. "نمیخوام یارش نباشم،محرم حرفاش نباشم من می خوام دلدار وغم خوار وگرفتارش باشم."
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 15:55 توسط شبگرد |
|
|
دید من دیگه نسبت به اون عوض شده
رفتن سر قرار با اون، آره،تکراری شده... قصه های شیرینم برای اون تلخ شده رفته از یادش شاید اصلاًفراموشش شده. دوست داشتنم برای اون سرد شده حرفای قشنگمون، ارزشش تموم شده... زیرسقف باهم بودن، برای ما سیاه شده نه بابا، بامن بودن، دیگه فراموشش شده خنده های نازم چی شده لحظه های اون، با دیگری قسمت شده دلش رفته... پیش دیگری اسیر شده!!! دل منم از بی کسی ،حالا تنها شده نمیدونم چی شده
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 20:59 توسط شبگرد |
|
|
نمی دانم تو هستی و نمی بینم تو را نمی دانم که هستی تو ،نمی شناسم تو را تو خورشیدی،تو مهتابی،تویک رویا، یا یک خوابی؟ نمی بینم تورا هرچی که هستی،نمی شناسم تورا توکجا هستی؟ اگر هستی نشانم ده خودت را ببینم روی ماهت آن سرایت اگر هستی بگو تا بشنوم من صدایت نباید بشنوم من آوایت؟ اگر چه در دل خود بی قرارم برای دیدنت من ایستادم وفا کردم جفا کردم تو دیدی! برایت پر گشودم بینمت برای حرف هایت تا شنیدن ،تا عمل رفتم جوابت را بدون فکر دریافتم بدون هیچ نالی گرفتم تمام ابرهای آسمان صدایت را شنیدند چه می گفتی به آنها این گونه می گریستند؟ تمام این زمین پر شد ز اشک ابرهایت دلم را می گرفت این آسمان با حرف هایش زحرف خود ندانسته کفر گفتم تو می دانستی که دانسته گفتم نمی دانم سوالاتی را گفتم کسی پاسخ نداد،مگر چه گفتم؟ تو را من هر چه خوانم هر چه گویم! که این فریاد ها بی پاسخ اند، آخر چه گویم؟ چه گویم من تو را آخر چه گویم ؟ نداری یارو یاور من چه گویم؟ چرا من را نمی خوانی؟ چرا با کس نمی مانی؟ من از تنها نبودن شکوه دارم رهایم کن رهایم کن بدانم رهایم کردی و من بی گمان گفتم که هستی وجودم را به تو بستم وجودم را شکستی تو هستی پس کجایی؟ زحرف هایم تو رنجیدی ؟ دلم آخ دلم خیلی گرفته، |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 17:27 توسط شبگرد |
|
|
قلب را دزدیدی ،هوش را هم بردی آرزوها بردی،نقشه های سرِمارا بردی عشق را هم بردی،زندگی را بردی شورو شوق جوانی ام را بردی این تن من رو نبردی،پس چرا؟ بگو چرا این غمِ من را نبردی؟ این منِ غم زده غمگین تو چرا؟ تو چه کردی تو چرا این را نبردی؟ عشق عاشقان تو بردی تو همه مُلک جهان را بردی نفس باد خزان را بردی نور خورشید و تو بردی شب غمگین و به جاش برام آوردی برگ های خزان کجا رفت گل های بهار کجا رفت همه را هر چی که بود تو این جهان فقط تو بردی |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 23:25 توسط شبگرد |
|
|
گرفتار نگاه پر از درد تو شدم؟ گرفتار اخم ابروی تو شدم؟ گناه من چی بود که اسیر تاریکی ها شدم؟ آخه خدایا ! چرا من گرفتار شبها شدم؟ آره من فهمیدم گناهم چی بوده؟ گناهم این بود که با تو آشنا شدم....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 19:10 توسط شبگرد |
|
|
چرا به چشم مجرمان مرا نگاه میکنی!؟ مگر نگفته ام تو را که عشق تو مرا بس است چرا تو پیش هر کسی مرا تباه میکنی؟
هزار بار گفته ام که اشتباه میکنی!!! همیشه با بهانه ای نه حرف عاشقانه ای؟! تو روز روشن مرا چو شب سیاه میکنی!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 13:23 توسط شبگرد |
|
|
۱۸ ماه نمی دونم تو می دونی؟ یادته؟! ما کی بودیم توی پارک زیر آلاچیق یادته؟! دو غریبه که دلاشون نمی دونم چه جوری بود یادته؟! تو کمی دنیا دیده من کمی خجالتی نمی دونم تو می دونی یادته؟ همیشه میگفتم میرم از پیشت یه روزی یادته؟ نمی خواستم تو رو باورت کنم... نمی خواستم تو رو اذیتت کنم ... نمی خواستم که باهاتم بمونم ... اما چی شد!؟ که یهو نمی دونم تو می دونی یادته؟! وقتی دیدم خودمو با تو بودم ... زیر بارون! تو خیابون !تویه پارک زیر آلاچیق !نمی دونم یادته؟! نمی دونم می دونی من میخوام باهات بمونم اما فکر کنم نتونی شایدم بخوای بمونی من چی کار کنم تو بمونی یا نمونی من می خوام باهات بمونم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 13:33 توسط شبگرد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 13:7 توسط شبگرد |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عیب ما این است که می خواهیم بزرگترین دریا باشیم، امّا صحیح آن است که زیباترین قطره باشیم...
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 |
| پیوندها |
|
الهام گشین |
|
RSS
|
FreeCod Fall Hafez